|
سلام ای غروب غریبانه ی دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شب های روشن خداحافظ ای شعر شب های روشن خداحافظ ای قصه ی عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ ای هم نشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمی مونی ای مانده بی من تو را می سپارم به دلهای خسته تو را می سپارم به مینای مهتاب تو را می سپارم به دامان دریا اگر شب نشینم اگر شب شکسته تو را می سپارم به رویای فردا به شب می سپارم تو را تا نسوزم به دل می سپارم تو را تا نمیرد اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیرد خداحافظ ای برگ و بار دل من خداحافظ ای سایه سار همیشه اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم خداحافظ ای نوبهار همیشه... + تایپ شده در سه شنبه 11 دی1386 ساعت 21:24 با انگشتان بی نام |
اسفند
فروردین اردیبهشت خرداد تیر مرداد شهریور مهر آبان آذی دی بعد از ده مااااااااااه فردا می بینمش... + تایپ شده در سه شنبه 4 دی1386 ساعت 15:8 با انگشتان بی نام
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو او ؟ نه آه ... نمی آید... ... شعر از حمید مصدق! ... اون روزای رفته رو میخوام چیکار؟ اون همه خاطره رو میخوام چیکار؟ وقتی که دیگه کنارم نباشی / من یه عشق دیگه رو میخوام چیکار؟ زندگی با همه خوبیش مال تو / من به جز تو دیگه هیچی نمیخوام / تو بگی میرم و پیدام نمیشه / حتی تو رویاهات نمیام / تو فقط بگو که از من چی میخوای؟ هر چی که دلت بخواد همون میشم / یه دفعه خاک زمین میشم برات / یه دفعه ابر تو آسمون میشم! اون روزای رفته رو ... اون همه خاطره رو ... من یه عشق دیگه رو ... میخوام چیکار؟؟؟؟؟ + تایپ شده در یکشنبه 2 دی1386 ساعت 14:13 با انگشتان بی نام |
خسته ام. از ورود نابهنگام دیو پلید جدایی. چرا؟ گناهم چه بود که اینگونه جدایم ساخت؟ آخر آدمها مگر... دلم به حال خودم می سوزد. تا 9 اسفند ندیدمش. 10 اسفند تولدم بود. روز قبلش اومد پیشم. خیلی دلم براش تنگ شده بود. اما... تکرار اون روز عذابم میده. خیلی بهم سخت گذشت. فقط تا این اندازه بگم که ناخواسته از هم جدامون کردن. سه ماه از امیر بی خبر بودم. واقعا برام سخت بود. نه من می تونستم بهش زنگ بزنم نه اون. تا اینکه 29 اردیبهشت 86 بهم زنگ زد. اول که صداشو شنیدم آنقدر بهتزده بودم که هیچی نمی تونستم بگم. کم کم باهاش حرف زدم. گفت این چند وقته چه اتفاقاتی افتاده. آروم آروم گریه می کردم اما امیر نفهمید. اگه بگم هیچی از حرفایی که زدیم یادم نیست دروغ نگفتم. آدم بعضی از خاطرات قشنگشو که دوست داره با همه جزییاتش حفظ کنه خیلی زود یادش میره. روزها از پی هم می رفتند و من دلم به این خوش بود که امیرم برگشته. البته اون نرفته بود که بخواد برگرده. می ترسیدم زیاد بهش زنگ بزنم. اگه دوباره... یادمه 4 مرداد (اگه اشتباه نکنم پنجشنبه بود) خونه تنها بودم. بهش زنگ زدم. و واسه اولین بار بهش اعتراف کردم دوستت دارم. بهم گفت فکر می کنی آخرش چی میشه؟ گفتم یادته منم یه بار همین سوالو ازت پرسیدم؟ یادته چه جوابی دادی؟ آروم گفت آره یادمه. امیر قول میدی تنهام نذاری؟ ........سکوت........ اون روز گذشت. تولدش رسیده بود. 14 مرداد. بهش زنگ که زدم خیلی ناراحت بود. انگاری دعوا کرده بود. باهاش حرف زدم و سعی کردم فکرشو از این افکار منحرف کنم. اما انگار بدجوری حالش خراب بود. وقتی خدافظی کردم خیلی دلم گرفت. سال پیش همین روز.... ... کاش میشد زمان به عقب برگرده. ... عاشق شدم! گناهه؟ + تایپ شده در سه شنبه 27 آذر1386 ساعت 21:31 با انگشتان بی نام
- سلام عزیزم، چطوری؟ - سلام. خیلی حالم بده، تب دارم و می لرزم. امروز مدرسه هم نرفتم. - پس خوش گذشت بهت تو خونه ؟ - خوش گذشت؟ از صبح تا حالا مثل جنازه ام. - برو یکم دیگه بخواب. آب میوه هم خوبه. تا زود خوب شی. نبینم مریضی! - از صبح تا حالا کارم همینه ولی تغییری نکردم. مسافرت خوش گذشت؟ - این چند روزی که شمال بودیم هیچی بهم ندادن بخورم. - اشکال نداره. الان میری خونه اینقدر می خوری دوتای قبل میشی. - اتفاقا! رسیدیم میخوام برم به اندازه سه نفر غذا بخورم. - پس به جای منم بخور. از دیروز ظهر تا الان هیچی نتونستم بخورم. - غذا میخوری حالت تهوع بهت دست میده؟ - آره، دکتر گفت بی اشتهاییت عصبیه. - چون من و تو از هم دوریم تو بی اشتها شدی. دکتره هم گفته عصبیه! - حالا اگه بمیرم و پزشک قانونی هم بگه عصبیه بازم همینو میگی؟ - نه اون فرق داره. تو که قصد مردن نداری؟ من تنها میشم. - نه. من هزار تا آرزو دارم. تازه اگرهم بمیرم هر شب میام تو خوابت. - راست میگی؟ قول میدی به خوابم بیای؟ - آره. - تو تا حالا خواب منو دیدی؟ - آره، ولی چیز زیادی ازش یادم نیست. - ااااااااا. من خیلی دوست دارم خواب تو رو ببینم ولی تا به حال ندیدم. - آدم وقتی کسی رو دوست داشته باشه می تونه خوابشو ببینه. - نه منظورم این نبود. - این منظورت منو کشته. - می دونی فردا چه روزیه؟ - یکی از روزای خدا. نه نمی دونم چه روزیه؟ - مهم نیست... بی خیال. - نه، جدی چه روزیه؟ - قول میدی بهم نخندی؟ - قول میدم... - 26 آذر پارسال واسه اولین بار دیدمت. - جدا؟؟؟؟؟ من این چیزا اصلا یادم نمی مونه... - امیر، می دونی چقدر دوستت دارم؟ - نه نمی دونم. چقدر دوستم داری؟ - منم نمی دونم. - یعنی اینقدر زیاد دوستم داری که نمی دونی؟ - شاید... حرفمو باور می کنی؟ - من همه ی وجود تو رو باور دارم... بازی دیشبمون بود. SMS... + تایپ شده در دوشنبه 26 آذر1386 ساعت 12:5 با انگشتان بی نام |
چند روزی از اولین قرارمون گذشت... هر روز و هر شب احساسم بهش بیشتر میشد اما هنوز قبول نداشتم که عاشقم. فکر می کردم عشق یه چیز خارق العاده است که شامل آدمای عادی نمیشه. می دونستم من تو این سن حتی حق ندارم اسم عاشق رو بذارم رو خودم. شاید این هم مثه تمام احساسات نوجوانی زودگذر بود واسه همین خیلی بهش بها نمیدادم. کم بهش زنگ می زدم. همین طوری تقریبا یه ماه گذشت امتحانام دیگه تموم شده بود و وقت آزاد بیشتری داشتم. یه روز بهش زنگ زدم. خیلی ناراحت بودم اما دلیلشو نمی دونستم. ایتقدر اعصابم خراب بود که امیر هم فهمید حالم خوب نیست. وقتی ازم پرسید چرا اینطوریم با تندی جوابشو دادم و بعد یهو زدم زیر گریه. اولش نفهمید دارم گریه می کنم اما بعد از چند دقیقه پرسید داری گریه می کنی؟ سکوت کردم. گفت برو یکم آب بخور تا حالت خوب بشه. گفتم لازم نیست. گفت چرا گریه می کنی؟ گفتم امیر فکر می کنی آخرش چی میشه؟ گفت یه چیزی بهت میگم اما قول بده ناراحت نشی. قبول کردم و اون ادامه داد: "عزیز دلم من اونطوری که تو فکر می کنی نیستم من فقط باهات خوشم" هنوز طنین صداش تو گوشمه... انگار دنیا رو خراب کردن رو سرم. دیگه نتونستم باهاش حرف بزنم و خدافظی کردم. چند روز بعد که بهش زنگ زدم گفتم دلم تنگ شده و میخوام ببینمت. اونم قبول کرد. کاش می دونستم الان که بعد از 1 ماه دلمل تنگ شده روزهای آتی رو میخوام چیکار کنم. از دستش ناراحت بودم و نبودم. وقتی اومد کلی ازم معذرت خواهی کرد و گفت من فقط به خاطر خودت اون حرفو زدم. منم بخشیدم. قطعا 25 دی از بین روزایی که با امیر بودم زیباترینشون به حساب میومد. یادمه هوا خیلی سرد بود. منم دستام می لرزید. دستامو تو دستاش گرفته بود و شال گردنش رو بست دور گردنم. وقتی تو چشماش خیره شدم طوری نگاهم که دلم میخواست بغلش کنم. حیف... دلم می سوزه که اگه این کارو میکردم شاید حالا حسرت نمی خوردم. فرمانروی شریفم! دلم به اندازه سردی گزنده ی هوا تنگ است. ... برام دعا کن تا بتونم دوباره گریه کنم. ... روشنتر از خاموشی چراغی ندیدم، و سخنی به از بی سخنی نشنیدم. ... چه جوری بگم بهت نیاز دارم؟؟؟؟؟؟؟ + تایپ شده در سه شنبه 20 آذر1386 ساعت 14:24 با انگشتان بی نام |
24 خرداد 85 بود که باهاش آشنا شدم. اون اولا بیشتر با هم دعوا داشتیم تا جایی که چندین بار تصمیم گرفتیم دیگه با هم صحبت نکنیم اما هر دفعه به بهانه ای ارتباط سادمون از سر گرفته میشد. اینکه میگم ارتباط ساده یعنی واقعا ساده. چت... 2 ماه گذشت. مرداد بود. تولدش... یه احساس جدید تو وجودم ریشه دوونده بود. نه اینکه بگم عاشق بودماااااا... ابدا. فقط دوست داشتم بیشتر باهاش حرف بزنم و آشنا بشم. تابستونم مثل برق و باد گذشت. حالا مدرسه ها باز شده بود و فرصت چت کم. تا اینکه به بهونه ای ازم خواست بهش زنگ بزنم. بهونه اش هم برام جالب بود. ازم خواست به دوست دخترش زنگ بزنم و و بگم فردا ساعت 4 امیر باهات تماس می گیره. یادمه وقتی صداشو شنیدم داشتم از درون می لرزیدم. اصلا تو باورم نمی گنجید که بتونم یه روز... اون شب که زنگ زدم به دوست دخترش و پیغام امیرو دادم ازم پرسید من کیم و گفتم یکی از دوستاش و اونم خیلی کنجکاوی نکرد. بار دومی که بهش زنگ زدم. احساس عجیبی داشتم (بعضی احساسات رو نمیشه توصیف کرد). کلی با هم حرف زدیم. البته فقط به عنوان یه دوست ساده و منم به همین قانع بودم. تا اون روز با پسرها زیاد همصحبت شده بودم ولی فقط همصحبت. تا اینکه ازم خواست ببیندم. اولش با قاطعیت خواسته اش رو رد کردم. اما چند روزی که گذشت و دوباره ازم خواست نتونستم مقاومت کنم. 26 آذر همون سال دیدمش. خوش قیافه... خوش تیپ... دوست داشتنی. اگه بگم ازش بدم اومد دروغ محضه. اما واقعا نمی دونستم باید بهش چی بگم و چیکار کنم. آخه دفعه اولم بود که با پسری که دوستش داشتم بیرون رفته بودم. یعنی اولین باری بود که پسری رو دوست داشتم. کمی قدم زدیم و کلی خندیدیم. وقتی که داشت میرفت احساس می کردم تکه ای از وجودمو داره با خودش می بره. دستاش گرم بود... ... ای مریم باکره! بگو چگونه می توان "هم بود و هم پاک بود؟" ...فعلا اینجا برام مثه دفتر خاطراته. شاید با مرورشون کمتر بی قراری کنم. + تایپ شده در دوشنبه 19 آذر1386 ساعت 16:42 با انگشتان بی نام |
|
| ||||||